بازتاب گردش و سیر زمانه بر سیره امام علی (ع)

نگارش در تاریخ ۲۴ خرداد ۱۳۹۷ | ارسال شده در بخش تاریخ اسلام و تشیع، مقالات، نهج‌البلاغه | هیچ نظری

چکیده

در این واقعیت تردیدی نیست که زمان و گردش شب و روز، همچنانکه بر خاک و سنگ و درخت اثر می کند و پدیده ها را رنگارنگ یا بی رنگ می کند، گاهی نیز شاداب و جوان و گاهی پوسیده و ویران می کند، بر اراده و روح و باور آدمیان نیز تاثیر گذاری دارد. مقصود اصلی از بحث «بازتاب گردش و سیر زمانه بر سیره امام علی ع» بر خلاف آنچه که ممکن است بیشتر به ذهن می آید نشان دادن مواضع انفعالی نیست بلکه برعکس،هویدا ساختن ثبات ها و پایداری ها و ماندگاری ها در سیره و روش امام علی علیه السلام است. برای این موضوع شواهدی گوناگون را در محورهای متعدد می‌توان سراغ گرفت.

ثبات یا تزلزل؟!

گردش و سیر زمانه، گاهی چنان سبب پیدایش تغییرات بنیادین در اندیشه و آراء می شود و شخصیت ها را دچار دگرگونی های اساسی می کند که به تغییر دیدگاه‌های مبنایی آنان منجر می گردد. یک بخش از تغییر و دگرگونی ها را که تغییرهای منفی می‌شود نامید در قرآن کریم و سنت اسلامی نکوهش شده است. برای مثال؛ در داستان زندگی آدم (ع) عدم پایبندی به تعهد پیشین که از آن به فراموشی و از یاد بردن عهد و پیمان تعبیر می شود، نمونه ای روشن از ناپایداری در مسیر عهدها و میثاق ها است. آنجا که می فرماید «ولم نجد له عزما» و ما برای آدم در آن مسئله، تصمیمی استوار ندیدیم.
فرزند گمراه آدم نیز نمونه دیرینی از تغییرهای لحظه ای و آنی و بی ریشه در زندگی آدمی است که برای هشدار و تربیت آدمیان بیان شده است. برادر خوب خود هابیل را کشت اما در اندک زمانی حال پشیمانی بر او دچار گشت.
فَبَعَثَ اللَّهُ غُرَابًا یَبْحَثُ فِی الْأَرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوَارِی سَوْءَهَ أَخِیهِ ۚ قَالَ یَا وَیْلَتَا أَعَجَزْتُ أَنْ أَکُونَ مِثْلَ هَٰذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِیَ سَوْءَهَ أَخِی ۖ فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِینَ
آن گاه خداوند زاغى را برانگیخت که زمین را براى پنهان ساختن چیزى مى کاوید ، تا به قابیل نشان دهد چگونه جسد برادرش را پنهان سازد . قابیل گفت : اى واى ! آیا ناتوان بودم که مانند این زاغ باشم و جسد برادرم را پنهان کنم و مدّت ها سرگردان نباشم ؟ پس چون ناتوانى خویش را دریافت از زمره پشیمانان گردید. (سوره مائده / آیه۳۱)
در داستان زندگی فرعون و پایان دهشت بار آن نیز می‌فرماید که فرعون به هنگام غرق شدن، ادعای عقیده ای متفاوت کرد و اظهار خدا پرستی نمود پس از آنکه سالها با همه هشدار هایی که به وی داده شده بود ادعای خدایی داشت و مردم را بندگان خود می پنداشت. پرسش خطابی قرآن که  «الآن و قد عصیت من قبل؟؛ اکنون؟ با آنکه پیشتر همیشه عصیان کرده ای؟» چرخش فریبکارانه او را در آستانه عذاب الهی نشان می‌دهد.
اصولا زندگی منافقان، اوج نمایش این اضطراب ها در زندگی و زمانه آدمیان است که قرآن به زیبایی آن را در آیات سه گانه به هم پیوسته ی زیر ترسیم می کند.
«الَّذِینَ یَتَرَبَّصُونَ بِکُمْ فَإِنْ کَانَ لَکُمْ فَتْحٌ مِنَ اللَّهِ قَالُوا أَلَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ وَإِنْ کَانَ لِلْکَافِرِینَ نَصِیبٌ قَالُوا أَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَیْکُمْ وَنَمْنَعْکُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ۚ فَاللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ ۗ وَلَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا؛ منافقان کسانى اند که در انتظار فرجام کار شما به سر مى برند ; پس اگر از جانب خدا پیروزى و گشایشى براى شما حاصل شود مى گویند : آیا ما با شما نبودیم ؟ پس ما نیز در بهره ها و غنایم سهمى داریم . و اگر براى کافران نصیبى از پیروزى باشد ، به آنان مى گویند : آیا ما بر شما چیره نشدیم و شما را از پیوستن به مؤمنان بازنداشتیم ؟ پس خداوند روز قیامت میان شما داورى مى کند ، و آن روز هرگز به سود کافران راهى بر ضد مؤمنان قرار نخواهد داد .»
«إِنَّ الْمُنَافِقِینَ یُخَادِعُونَ اللَّهَ وَهُوَ خَادِعُهُمْ وَإِذَا قَامُوا إِلَى الصَّلَاهِ قَامُوا کُسَالَىٰ یُرَاءُونَ النَّاسَ وَلَا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِیلًا؛ منافقان مى خواهند به خدا نیرنگ زنند ، در حالى که خدا با مهلتى که به آنان مى دهد ، به ایشان نیرنگ مى زند ; و چون به نماز بایستند با سستى مى ایستند ، به مردم خودنمایى مى کنند و خدا را جز اندکى یاد نمى کنند .»
«مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذَٰلِکَ لَا إِلَىٰ هَٰؤُلَاءِ وَلَا إِلَىٰ هَٰؤُلَاءِ ۚ وَمَنْ یُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِیلًا ؛ آنان میان ایمان و کفر سرگردان گشته اند ، نه با مؤمنانند و نه با کافران . خدا آنان را به سزاى کردارشان گمراه ساخته است ، و هر که را خدا گمراه کند ، هرگز راهى براى هدایت او نخواهى یافت .» (سوره النساء /آیات ۱۴۱-۱۴۳)
در برابر این گروه، قرآن کریم از کسانی یاد می کند که دارای ثبات در اندیشه و گفتمان اند و تزلزل و تذبذب _به تعبیر قرآن_ در زندگی و اندیشه آنان راهی ندارد. «یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَفِی الْآخِرَهِ ۖ وَیُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِینَ ۚ وَیَفْعَلُ اللَّهُ مَا یَشَاءُ
خداوند کسانى را که ایمان آورده اند ، در زندگى دنیا و در آخرت با سخنى استوار که آن را پذیرفته اند بر ایمانشان پایدار مى دارد و ستمکاران ( کفرپیشگان ) را در گمراهى مى افکند و آنان را از دستیابى به حیات پاک دنیا و آخرت محروم مى کند . و خدا هر کارى که بخواهد انجام مى دهد.» (سوره إبراهیم / آیه۲۷)
این آیات پس از تمثیل زیبایی است که قرآن برای ایمان و کفر ارائه می کند. در این تمثیل گویا، کفر به درختی بی ریشه تشبیه می شود که سقوط و خزان زودرس خواهد داشت و ایمان به درختی با ریشه های ثابت و شاخسار های بلند و سر کشیده در آسمان تمثیل می‌ شود که هر زمان به اذن خداوند،میوه خواهد داد و به بار خواهد نشست. آنگاه پس از این تمثیل ها به ثبات و پایداری اهل ایمان در اعتقاد و باور هایشان تاکید می ورزد و آن را یکی از عنایت های خداوند در حق آنان می شمارد. امری که درستی آزمایی آن می‌تواند مورد بررسی‌های آماری نیز قرار بگیرد.
اعتقاد ثابت به نصرت و یاری خداوند در مسیر ایمان و جهاد و باورمندی به ارزش شهادت در راه خدا سبب شد تا یاران پیامبر(ص) درخششی چشمگیر در مسیر جهاد و مبارزه برای پیشرفت اسلام داشته باشند به گونه ای که از هیچ نهیب و فشاری نهراسند و در راه خدا آگاهانه بکوشند و تا پای جان مقاومت کنند.
یکی از داستان های شگفت در تاریخ زندگی پیامبر قصه پیامدهای جنگ احد است. در این جنگ مشرکان پس از دور شدن از مدینه تصمیم به بازگشت و از سر گرفتن درگیری با یاران پیامبر و جنگ دوباره با آن حضرت شدند. این تصمیم بسیار خطرناک بود و می‌ت کوه خوانست جمعیت کم مسلمانان در مدینه را با شکستی که در جنگ احد نصیب آنان شده بود در هم بشکند و پیروزی مشرکان را کامل کند. رسیدن یک خبر نادرست از این تصمیم دوباره مسلمانان به مبارزه با سپاه قریش و حرکت برای تعقیب آنان،سپاه قریش را به شدت ترسانید و آنان را به سمت مکه روانه کرد. در همین حال برای تخریب روحیه مسلمانان خبر دروغی را توسط کسانی به مدینه روانه کردند که از هجوم لشکر انبوه سپاه قریش به مدینه خبر داده می شد. اما بازتاب رفتار مسلمانان به این خبر تعجب برانگیز بود. گزارش قرآن در این باره چنین است.
«الَّذِینَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِیمَانًا وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ؛ همانان که آن مردم ( مزدوران دشمن ) به ایشان گفتند : مشرکان براى پیکار با شما گرد آمده اند ، از آنان بترسید . ولى این خبر آنان را ایمان بیفزود و گفتند : خدا ما را بس است و او نیکو کارگزارى است.» (سوره آل عمران / آیه۱۷۳)
همچنانکه دیده می شود آنچه در این آیات شریف مورد ستایش قرار گرفته است استواری جمعیتی از مسلمانان بر باورهای ایمانی خوش است. همین که با خبر گردهمایی کافران نه تنها به باورهای خود تردید نکردند بلکه به عکس با شدت و استواری بیشتری بر راه و مسیر انتخاب شده ی خویش پافشاری کردند و به تعبیر قرآن خداوند بر ایمان آنان افزود.
آنچه در این مجموعه از ثبات و پایداری صالحان و اهل ایمان در قرآن یادآوری شد در زندگی علی علیه السلام به خوبی آشکار است و آن را در همه رفتارهای ایشان می ‌توان مشاهده کرد. این‌گونه خصلت ها را امام علیه السلام در زندگی خویش برمی‌شمارد و به آن ها می بالد و افتخار می کند.
در نامه ای به یکی از یاران وفادار خویش می نویسد: «وَ أَنَا مِنْ رَسُولِ اللهِ کَالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ وَ الذِّرَاعِ مِنَ الْعَضُدِ وَ اللهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَی قِتَالِی لَمَا وَلَّیتُ عَنْهَا وَ لَوْ أَمْکَنَتِ الْفُرَصُ مِنْ رِقَابِهَا لَسَارَعْتُ إِلَیهَا وَ سَأَجْهَدُ فِی أَنْ أُطَهِّرَ الْأَرْضَ مِنْ هَذَا الشَّخْصِ الْمَعْکُوسِ وَ الْجِسْمِ الْمَرْکُوسِ حَتَّی تَخْرُجَ الْمَدَرَهُ مِنْ بَینِ حَبِّ الْحَصِیدِ.؛ من و رسول خدا همچون دو درختی هستیم که از یک ریشه رسته، و چون ساعد و بازو به هم پیوسته می‌باشیم. به خدا قسم اگر عرب در جنگ با من همدست شوند من از مقابله با آنان روی بر نگردانم، و اگر فرصت‌ها دست دهد شتابان بدان سو (شام) می‌روم، و خواهم کوشید تا زمین را از این موجود وارونه، و سرنگون کالبد (معاویه) پاک نمایم، تا سنگریزه‌ها از میان دانه‌های درو شده بیرون رود.» (نهج البلاغه، نامه‏ ۴۵)
در خطبه ای دیگر نیز به فضیلت‌هایی چون استواری عقیده، ثبات رأی و تردید ناپذیری اندیشه‌های بنیادین برای شخصیت بزرگ خویش تصریح می کند. سید رضی در ابتدای خطبه می‌نویسد از سخنان آن حضرت است که در ذکر فضائل خود سخن گفته است.
«فَقُمْتُ بِالْأَمْرِ حِینَ فَشِلُوا وَ تَطَلَّعْتُ حِینَ تَقَبَّعُوا وَ نَطَقْتُ حِینَ تَعْتَعُوا ، وَ مَضَیْتُ بِنُورِ اللَّهِ حِینَ وَقَفُوا ، وَ کُنْتُ أَخْفَضَهُمْ صَوْتاً ، وَ أَعْلَاهُمْ فَوْتاً ، فَطِرْتُ بِعِنَانِهَا ، وَ اسْتَبْدَدْتُ بِرِهَانِهَا ، کَالْجَبَلِ لَا تُحَرِّکُهُ الْقَوَاصِفُ ، وَ لَا تُزِیلُهُ الْعَوَاصِفُ ، لَمْ یَکُنْ لِأَحَدٍ فِیَّ مَهْمَزٌ ، وَ لَا لِقَائِلٍ فِیَّ مَغْمَزٌ ، الذَّلِیلُ عِنْدِی عَزِیزٌ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ لَهُ ، وَ الْقَوِیُّ عِنْدِی ضَعِیفٌ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُ ، رَضِینَا عَنِ اللَّهِ قَضَاءَهُ ، وَ سَلَّمْنَا لِلَّهِ أَمْرَهُ؛ برای انجام کار بپاخاستم هنگامی که دیگران سست شدند، و سر برآوردم آن هنگام که دیگران سر در گریبان بردند، و به سخن آمدم هنگامى که آنان لکنت زبان گرفتند، و به نور خدا راه افتادم وقتى که آنان متوقف  شدند. در حالی که آن زمان صدایم از همه پایین‏تر بود، ولى در چشمپوشی و گذشتن از همه چیز، از همه برتر بودم. با مهار این مرکب، پرواز کردم، و مسابقه را از آن خود نمودم، ایستاده مانند کوهى که بادهای کوبنده آن را نجنبانند، و طوفان‌ها آن را از جا نکنند. کسى را راهی به من عیبجویی در من نیست، و گوینده‌ای را حق بدگویی در باره‌ی من نمانده. ضعیف، نزدم ارجمند است تا برایش حقّ را بستانم، و قوى نزدم ناتوان است تا حق را از او بازستانم. ما به قضاء الهى راضى شده‌ایم، و در برابر خداوند تسلیم امر او هستیم.» (نهج البلاغه, خطبه ۳۷)
شاهد بحث در این مقطع از خطبه، این بند است؛ «لَا تُحَرِّکُهُ الْقَوَاصِفُ ، وَ لَا تُزِیلُهُ الْعَوَاصِفُ؛ایستاده مانند کوهى که بادهای کوبنده آن را نجنبانند، و طوفان‌ها آن را از جا نکنند.» عبارت بسیار بزرگ و زیبا که همه حقیقت‌ها را درباره علی علیه السلام بازگو می کند. جالب توجه اینکه در روایات متعددی این صفت با همین توصیف ها مورد تاکید بوده است. برای نمونه، امام صادق علیه السلام در توصیف مومن می‌فرماید:«یَنْبَغِی لِلْمُؤْمِنِ أَنْ یَکُونَ فِیهِ ثَمَانُ خِصَالٍ‏ وَقُورٌ عِنْدَ الْهَزَاهِزِ صَبُورٌ عِنْدَ الْبَلَاء..ِ؛ مؤمن را سزاوار است که داراى هشت صفت باشد: ۱- در گرفتاریهاى سخت باوقار باشد (خود را نبازد). ۲- هنگام بلا شکیبا باشد…» (الکافی، کلینی(ره)، ج۲ ص ۲۳۰)
به هر حال یکی از بازتاب های گردش روزگار در سیره‌ی امام علی (ع) ثبات، استواری، متانت، آرامش، وقار، تزلزل ناپذیری و پابرجایی در عرصه‌ی اندیشه و مسیر زندگی بوده است.

آزادی و استقلال شخصیت

علامه جعفری(ره) در شرح خطبه ۳۷ (که پیش از این یاد شد) به یکی دیگر از وجوه زندگی امام علی(ع) توجه و آگاهی داده است که آزادی و استقلال شخصیت امام(ع) است. صفتی که بسیار قابل اعتنا است و باید اهمیت آن را دریافت. شاهد بحث در این فراز از خطبه قرار دارد که حضرت می‌فرماید:«برای انجام کار بپاخاستم هنگامی که دیگران سست شدند، و سر برآوردم آن هنگام که دیگران سر در گریبان بردند، و به سخن آمدم هنگامى که آنان لکنت زبان گرفتند، و به نور خدا راه پیمودم وقتى که آنان متوقف  شدند. در حالی که آن زمان صدایم از همه پایین‏تر بود، ولى در چشمپوشی و گذشتن از همه چیز، از همه برتر بودم. با مهار این مرکب، پرواز کردم، و مسابقه را از آن خود نمودم.»
علامه در شرح بر این بخش از خطبه می نویسد:
«این است نتیجه‏‌ی استقلال و آزادی شخصیت!. ابن ابی‌‏الحدید محتویات این جملات را بیان کننده‏ وضع امیرالمومنین (ع) در زمان خلافت عثمان می‏داند. یعنی علی(ع) می‏گوید: من در دوران خلافت عثمان از انجام تکلیف که امر به معروف و نهی از منکر در دستگاه خلافت بود، کمترین کوتاهی ننمودم، در صورتی که دیگران از انجام آن تکلیف بزرگ سر باز زدند و اظهار ناتوانی کردند، یا طوری حرکت می‏کردند که واقعا ناتوان می‏گشتند. و همچنین محتویات جملات بعدی را بازگو کننده‏‌ی وضع امیرالمومنین علیه‌‏السلام در آن دوران معرفی می‏کند. بعضی دیگر از شارحین معتفدند که همه‏‌ی این جملات می‏تواند توضیح دهنده‏ وضع امیرالمومنین در همه‏‌ی دوران‌های پس از وفات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بوده باشد. به نظر می‏رسد جملات مورد تفسیر بیان کننده‏‌ی آن استقلال و آزادی شخصیت است که باتفاق همه‏‌ی صاحبنظران مطلع از شخصیت و تاریخ حیات فرزند ابیطالب، در آن بزرگوار وجود داشته است. اما اینکه محتویات این جملات به کدامین دوره از زندگانی او قابل تطبیق مستقیم است، می‏توان با سرگذشت و رویدادهای اجتماعی و سیاسی آن دورانها مورد محاسبه و بررسی قرار داد. آنچه که مهم است این است که این قضایای چهارگانه: ۱- قیام به وظیفه‏ در آن هنگام که دیگران حتی سر از انجام وظیفه باز می‏زنند. ۲- نگریستن از افق بالاتر در آن هنگام که دیگران حتی پیش پای خود را نمی‌‏بینند و سر در لاک خود فرومی‌برند. ۳- سخن گفتن صریح و صراحت در گفتار در آن هنگام که دیگران دهان بربسته و در ناتوانی و ضعف از ابراز حق فرورفته‌‏اند. ۴- حرکت و تلاش در فروغ الهی در آن هنگام که دیگران را رکود و خمود از پای درآورده است، نتایجی از اسقلال و آزادی شخصیت است که تا گام به مافوق حیات طبیعی نگذارد و وارد حیات معقول نگردد، امکان‏ ناپذیر است. »
گویا همه حق طلبی ها و ستم ستیزی ها به همین فضیلت برگشت می کند و از اینجا توش و توان می گیرد. آزادی و استقلال شخصیت پایه و بنیان همه‌ی حرکت‌های استوار اجتماعی است و بدون آن، پدید آمدن حرکت های رهایی بخش و جنبش های آزادی خواه را نباید انتظار کشید و چشم به راه آینده های روشن نشست.
در ادوار مختلفی از ۲۵ سال کناره نشینی اجباری و محرومیت امام(ع) از فعالیت‌های ارزشمند و شایسته بارها اتفاق افتاد که از ایشان دعوت شد تا به تبعیت از خلفای پیشین و مسیر آنان تن بدهد و تابعیت فکری آنان را بپذیرد تا جایی که حاضر شدند در برابر چنین پذیرشی، با او برای خلاف بیعت کنند اما امام علیه السلام و پذیرا نشد خبر استقلال رای و آزادی اندیشه خویش پای فشرد.
در گفت و گویی با ابن عباس از ارزش حقیقی حکومت بر مردم نزد خویش سخن گفت و با مقایسه حکومت و حاکمیت ظاهری با کفش هایی پینه خورده و بی ارزش،آزادی شخصیت خود را از همه تعلقات دنیای مادی ابراز کرد و بر تعهدهای برآمده از ژرفا و عمق یک جان مستقل و بی تعلق، تاکید ورزید.
اوج ارادگی امام را در این سخنان صادقانه ‌اش میشود دید و درس آزادگی از او آموخت.
«قالَ ‏عَبْدُاللَّهِ‏ ‏بْنُ‏ ‏العَبّاسِ‏: دَخَلْتُ عَلى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلامُ بِذِى قارٍ وَ هُوَ ‏یَخْصِفُ‏ ‏نَعْلَهُ‏، فَقالَ لِى: ما قِیْمَهُ هذِهِ النَّعْلِ؟ فَقُلْتُ: لا قِیْمَهَ لَها، قالَ عَلَیْهِ السَّلامُ: وَ اللَّهِ لَهِىَ أَحَبُّ إِلَىَّ مِنْ إِمْرَتِکُمْ إِلَّا أَنْ أُقِیمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ باطِلًا، ثُمَّ خَرَجَ فَخَطَبَ النَّاسَ؛ سید رضی می گوید امام به هنگام عزیمت به شهر بصره برای جنگ با ناکثین این سخنان را فرموده است. ابن عباس نقل کرده که در منطقه‌ی ذى قار وقتی به خدمت امام رفتم که ایشان کفش کهنه‌ی خود را پینه مى‏ زد. آنجا به من گفت: ارزش این کفش چقدر است؟ گفتم بهایى ندارد. فرمود: به خدا سوگند، همین کفش نزد من از حکومت بر شما محبوب تر است مگر اینکه حقى را بپا دارم، یا باطلى را دفع نمایم. آنگاه از خیمه بیرون شد و براى مردم خطبه خواند. (نهج البلاغه، خطبه ۳۳)
برای بیان این تصویر تاریخی و ماندگار از  زندگی و سیره‌ی امام شاید این بیت از سروده‌ی اقبال راهگشا باشد که؛ موج ز خود رفته‌ای تیز خرامید و گفت
هستم اگر میروم گر نروم نیستم. وگرنه زبان از توصیف این همه حریت و آزادگی روحی در کاراکتر یک شخصیت، باز می‌ماند و کم می‌آورد.
امام(ع) در بیان دیگری از سر انکار و بی اعتنایی پرسشی مهم دارد که شنیدنی است. «وَ اللَّهِ لَأَنْ أَبِیتَ عَلَى حَسَکِ السَّعْدَانِ مُسَهَّداً أَوْ أُجَرَّ فِی الْأَغْلَالِ مُصَفَّداً أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ أَنْ أَلْقَى اللَّهَ وَ رَسُولَهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ ظَالِماً لِبَعْضِ الْعِبَادِ وَ غَاصِباً لِشَیْ‏ءٍ مِنَ الْحُطَامِ وَ کَیْفَ أَظْلِمُ أَحَداً لِنَفْسٍ یُسْرِعُ إِلَى الْبِلَى قُفُولُهَا وَ یَطُولُ فِی الثَّرَى حُلُولُهَا … وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِیتُ الْأَقَالِیمَ السَّبْعَهَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاکِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِیَ اللَّهَ فِی نَمْلَهٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِیرَهٍ مَا فَعَلْتُهُ وَ إِنَّ دُنْیَاکُمْ عِنْدِی لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَهٍ فِی فَمِ جَرَادَهٍ تَقْضَمُهَا مَا لِعَلِیٍّ وَ لِنَعِیمٍ یَفْنَى وَ لَذَّهٍ لَا تَبْقَى نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُبَاتِ الْعَقْلِ وَ قُبْحِ الزَّلَلِ وَ بِهِ نَسْتَعِینُ؛
به خدا قسم اگر شب را به بیدارى به روى خار های دردناک سعدان به روز آرم، و با غل و زنجیرها، به روى زمین کشیده شوم، پیش من محبوبتر است از اینکه خدا و رسولش را در قیامت ملاقات کنم در حالى که به بعضى از مردم ستم نموده، و چیزى از مال بى‏ ارزش دنیا را غصب کرده باشم. چگونه به کسى ستم کنم براى وجودى که به سرعت به سوى کهنگى و پوسیدگى پیش مى‏‌رود، و فرو رفتنش در زیر خاک طولانى مى‌‏شود. … به خدا قسم اگر هفت اقلیم را با هر آنچه در افلاک خود دارد به من بدهند تا خداوند را با ستاندن پوست جوى از دهان مورچه‏‌اى معصیت کنم؛ هرگز چنین کارى نمی‌کنم و بى‏‌شک دنیاى شما نزد من از برگى که در دهان ملخى است و آن را مى‏‌جود خوارتر است. على را با نعمتى که فانی می‌شود و لذّتى که باقى نمى‏‌ماند چکار؟!؟ به خدا پناه مى‏‌بریم از خواب عقل و زشتى لغزش‌ها، و از او یارى مى‏‌طلبیم.» (نهج البلاغه، خطبه ۲۲۴)

دردمندی و اندوهباری

پریشان دماغیم ساقی کجاست / شراب ز شب مانده باقی کجاست. بیا ساقیا می‌به گردش درآر / که دلگیرم از گردش روزگار. که از کثرت‌ خلق، تنگ آمدم/به هر جا شدم سر به سنگ امدم. (یادنامه میررضی آرتیمانی، به کوشش این بنده و دکتر حکم‌آبادی، ص۲۵۰-۲۵۴)
رنج روحهای بزرگ را با کوه های برافراشته شاید بتوان تشبیه کرد اما با این تمثیل ها عمق رنج‌های آنان را نمی‌توان دریافت. باید جان درد کشیده‌ای باشد تا بر حال دردمندانه‌ی علی(ع) دریچه‌ای بیابد و برای لمس زخم‌های یک روح بی‌مانند، واژه‌هایی مناسب بیابد و برگزیند.
سینه مالامال درد است ای دریغا مرحمی…
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی (حافظ)

خداوندا سه غم آمد به یکبار/… او بار سنگین سه غم بزرگ را در همه ی روزگار عمر خویش عاشقانه به جان می خرید. جان آگاهش هم غم ایمان و عرفان خویش را داشت و هم اندوه فراق یاران و جانان را و هم درد زخمهای انبوه مردمان رنجدیده را. کدام چشمی می تواند این همه درد را در گذر روزگار عمر خویش ببیند و نسوزد و نگرید؟!
حدیث درد اشتیاق او را کدام زبانی گویا است؟ بیان سوزنامه این عشق آتشین را آه جگرسوختگان می تواند. سینه خواهم شرحه شرحه از فراق/تا بگویم شرح درد اشتیاق.
وَ مِنْ خَبَرِ ضِرَارِ بْنِ حَمْزَهَ الضَّبَائِیِّ عِنْدَ دُخُولِهِ عَلَى مُعَاوِیَهَ وَ مَسْأَلَتِهِ لَهُ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ( علیه السلام ) وَ قَالَ فَأَشْهَدُ لَقَدْ رَأَیْتُهُ فِی بَعْضِ مَوَاقِفِهِ وَ قَدْ أَرْخَى اللَّیْلُ سُدُولَهُ وَ هُوَ قَائِمٌ فِی مِحْرَابِهِ قَابِضٌ عَلَى لِحْیَتِهِ یَتَمَلْمَلُ تَمَلْمُلَ السَّقیمِ وَ یَبْکِی بُکَاءَ الْحَزِینِ وَ یَقُولُ : یَا دُنْیَا یَا دُنْیَا إِلَیْکِ عَنِّی أَ بِی تَعَرَّضْتِ أَمْ إِلَیَّ تَشَوَّقْتِ لَا حَانَ حِینُکِ هَیْهَاتَ غُرِّی غَیْرِی لَا حَاجَهَ لِی فِیکِ قَدْ طَلَّقْتُکِ ثَلَاثاً لَا رَجْعَهَ فِیهَا فَعَیْشُکِ قَصِیرٌ وَ خَطَرُکِ یَسِیرٌ وَ أَمَلُکِ حَقِیرٌ آهِ مِنْ قِلَّهِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّرِیقِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ عَظِیمِ الْمَوْرِدِ .
ضرار حمزه ضبابى گزارشی از ورودش به دربار معاویه دارد و اینکه معاویه در رابطه با امیر المؤمنین علیه السّلام از او پرسید. ضرار گفت: گواهی مى‏‌دهم که او را در پاره‌ای از اوقات دیده‌ام به وقتى که شب پرده‌‏هاى خود را فرو افکنده بود، و او در محرابش به عبادت ایستاده، و محاسنش را به دست گرفته و چون شخص مار گزیده به خود مى‌‏پیچید، و مانند انسان غمگین گریه مى‏‌کرد و مى‏‌گفت: اى دنیا، اى دنیا، از من کناره بگیر! آیادچار و گرفتارم شده‌ای یا آرزومندم گشته‌‏اى؟! هرگز زمان وصالت نزدیک مباد، هرگز! غیر مرا فریب ده، که مرا به تو نیازى نیست، تو را سه طلاقه کرده‏‌ام که آن را باز گشتى نیست. که عیش‌ات کوتاه، قدر و منزلتت اندک، و آرزویت کوچک است. آه از کمى توشه، و درازى راه، و دورى سفر، و عظمت قیامت! (نهج البلاغه، حکمت ۷۷)
شب علی دید و به نزدیکی دید    گر چه او نیز به تاریکی دید
شب شنیده ست مناجات علی     جوشش چشمه ی عشق ازلی
شاه را دیده به نوشینی خواب      روی بر سینه ی دیوار خراب
قلعه بانی که به قصر افلاک        سر دهد ناله ی زندانی خاک
اشکباری که چو شمع نی‌زار       می فشاند زر و می گرید زار
دردمندی که چو لب بگشاید      در و دیوار به زنهار آید
کلماتی چو در آویزه‌ی گوش      مسجد کوفه هنوزش مدهوش (شهریار)

تعبیر «روی بر سینه دیوار خراب» در وصف گریه های شبانه آن امام بزرگ و جانشین بلافصل پیامبر(ص) حرفها در خود نهفته دارد که از استادی دلسوخته و دلداده چون شهریار ساخته می‌آید و بس.
اصحاب وفادار و همراه با آن حضرت نیز از چنین ویژگی‌هایی برخوردار بودند. امام صادق(ع) در باره آنان می‌فرماید: «إِنَّ أَصْحَابَ عَلِیٍّ کَانُوا اَلْمَنْظُورَ إِلَیْهِمْ فِی اَلقَبَائِلِ وَ کَانُوا أَصْحَابَ اَلْوَدَائِعِ مَرْضِیِّینَ عِنْدَ اَلنَّاسِ سَهَّارَ اَللَّیْلِ مَصَابِیحَ اَلنَّهَارِ؛ یاران على علیه السّلام در میان قبائل مردم، مورد توجه و اعتماد بودند،و صاحب امانتها، پسندیده‌ی پیش مردم بودند، بیداران شب، چراغهای روز.» (مشکاه الأنوار فی غرر الأخبار , ج ۱, ص ۶۳)
نوف بکالی که از یاران و نزدیکان علی علیه السلام شمرده شده است گزارشی از شبهای علی(ع) بازگو می کند که دو مورد از آن در دو حکمت از نهج البلاغه نیز آمده است.
«قَالَ رَأَیْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ( علیه‏السلام ) ذَاتَ لَیْلَهٍ وَ قَدْ خَرَجَ مِنْ فِرَاشِهِ فَنَظَرَ فِی النُّجُومِ فَقَالَ لِی یَا نَوْفُ أَ رَاقِدٌ أَنْتَ أَمْ رَامِقٌ فَقُلْتُ بَلْ رَامِقٌ قَال: یَا نَوْفُ طُوبَى لِلزَّاهِدِینَ فِی الدُّنْیَا الرَّاغِبِینَ فِی الْآخِرَهِ أُولَئِکَ قَوْمٌ اتَّخَذُوا الْأَرْضَ بِسَاطاً وَ تُرَابَهَا فِرَاشاً وَ مَاءَهَا طِیباً وَ الْقُرْآنَ شِعَاراً وَ الدُّعَاءَ دِثَاراً ثُمَّ قَرَضُوا الدُّنْیَا قَرْضاً عَلَى مِنْهَاجِ المسیح. یا نَوْفُ إِنَّ دَاوُدَ (ع) قَامَ فِی مِثْلِ هَذِهِ السَّاعَهِ مِنَ اللَّیْلِ فَقَالَ إِنَّهَا لَسَاعَهٌ لَا یَدْعُو فِیهَا عَبْدٌ إِلَّا اسْتُجِیبَ لَهُ إِلَّا أَنْ یَکُونَ عَشَّاراً أَوْ عَرِیفاً أَوْ شُرْطِیّاً أَوْ صَاحِبَ عَرْطَبَهٍ.
نوف بکالى«» می‌گوید: شبى امیر المؤمنین را دیدم که از بستر برخاسته و به ستارگان می‌نگریست که به من فرمود: اى نوف، خواب هستى یا بیدار؟ گفتم: بیدار. فرمود (ع): اى نوف! خوشا به کسانى که در کار دنیا زاهدانند و در امر آخرت شیفتگان. اینان مردمی هستند که زمین را بساط و خاکش را بستر و آبش را گوارا گرفته‌اند و درون را به قرآن و برون را به دعا آراسته‌اند و آنگاه چون مسیح، فقط ناخنکی به دنیا زده‌اند.
اى نوف، داود (ع) در چنین ساعتى از شب، برخاست و فرمود: این ساعتى است که هیچ بنده‏ اى در آن به درگاه خداوند دست به دعا برنمی‌دارد، مگر آنکه، دعایش مستجاب می‌شود، مگر اینکه کارگزار و مامور ظلمه یا بی تقوای عیاشی باشد.» (نهج‌البلاغه، حکمت، ۱۰۴)

غم یارم، غم یارم، غم یار…

غم فراق، دومین درد بزرگی است که بر سینه مبارک امام(ع) همواره سنگینی می‌کرد و حاصل گذر روزگار و گردش ایام و جفای بدخواهان بود. یاران گرامی در میان اصحاب پیامبر داشت که در گذر زمان یک به یک به فراق آنان مبتلا گشت و بار اندوه جدایی آنان را سالها در خلوت و خاطرات خویش حس کرد. از آنان گفت و گاه با یاد آنان اندوهگین نشست. همان غم یاری که باباطاهر از آن مالید و گفت..غم یارم، غم یارم، غم یار. و همان اندوه بزرگی که زمان نبودن کسانی حمله وجود را به تصرف خویش می‌‌گیرد آنچنانکه گفت؛ سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل / بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران.
نوشته اند روزی در کوفه به سال ۴۰ هجری در روزهای پایانی عمر شریفش در جایگاه خطابه خویش ایستاد. جامه‌ای ساده بر تن داشت و با قامتی افراشته و استوار با مردم حاضر سخن گفت. در پایان خطبه به این درد گذاریها رسید و اینگونه از روزگار و نامرادی های آن شکوه کرد و دردنامه اش را بازگفت.
«مَا ضَرَّ إِخْوَانَنَا الَّذِینَ سُفِکَتْ دِمَاؤُهُمْ وَ هُمْ بِصِفِّینَ أَلَّا یَکُونُوا الْیَوْمَ أَحْیَاءً یُسِیغُونَ الْغُصَصَ وَ یَشْرَبُونَ الرَّنْقَ. قَدْ وَ اللَّهِ لَقُوا اللَّهَ فَوَفَّاهُمْ أُجُورَهُمْ وَ أَحَلَّهُمْ دَارَ الْأَمْنِ بَعْدَ خَوْفِهِمْ أَیْنَ إِخْوَانِیَ الَّذِینَ رَکِبُوا الطَّرِیقَ وَ مَضَوْا عَلَى الْحَقِّ أَیْنَ عَمَّارٌ وَ أَیْنَ ابْنُ التَّیِّهَانِ وَ أَیْنَ ذُو الشَّهَادَتَیْنِ وَ أَیْنَ نُظَرَاؤُهُمْ مِنْ إِخْوَانِهِمُ الَّذِینَ تَعَاقَدُوا عَلَى الْمَنِیَّهِ وَ أُبْرِدَ بِرُءُوسِهِمْ إِلَى الْفَجَرَهِ .
قَالَ ثُمَّ ضَرَبَ بِیَدِهِ عَلَى لِحْیَتِهِ الشَّرِیفَهِ الْکَرِیمَهِ فَأَطَالَ الْبُکَاءَ. ثُمَّ قَالَ (علیه السلام) :
أَوِّهِ عَلَى إِخْوَانِیَ الَّذِینَ تَلَوُا الْقُرْآنَ فَأَحْکَمُوهُ وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقَامُوهُ أَحْیَوُا السُّنَّهَ وَ أَمَاتُوا الْبِدْعَهَ دُعُوا لِلْجِهَادِ فَأَجَابُوا وَ وَثِقُوا بِالْقَائِدِ فَاتَّبَعُوهُ .
آگاه باشید! آنچه از دنیا روى آورده بود پشت کرد و آنچه پشت کرده بود روى آورد و بندگان نیکوکار خدا آماه کوچ کردن شدند، و دنیاى اندک و فانى را با آخرت جاویدان تعویض نمودند.
آن دسته از برادران ما که در جنگ صفین خونشان ریخته شد، هیچ زیانى نکرده اند از اینکه امروز زنده نیستند تا انبوه غم ها را بچشند و خونابه‌ی دل بنوشند. به خدا سوگند! خدا را ملاقات کردند و پاداش آنان را تمام و کمال داد و پس از آن ترس و دلهره‌ها که داشتند آنها را در سراى امن خود جای داد. کجایند برادران من؟ آنانکه بر راه حق رفتند، و با حق درگذشتند؟ کجاست عمار؟ و کجاست پسر تیهان؟ (مالک بن تیهان انصارى) و کجاست ذوالشهادتین؟ (خزیمه بن ثابت که پیامبر شهادت او را دو شهادت دانست) و کجایند امثال ایشان از جمع برادرانشان که پیمان جانبازى بستند، و سرهایشان را براى ستمگران سوغات بردند؟ (آنگاه دست به محاسن بلند و مبارک خود گرفت و زمانى طولانى گریست و فرمود) دریغا! دردا! برای برادرانم که قرآن را خواندند، و آن را حاکم و استوار کردند، و در تکالیف واجب الهى اندیشه و تدبر نمودند و آنها را برپا داشتند. سنتهاى الهى را زنده کردند و بدعتها را کشتند. به جهاد فراخوانده شدند و پاسخ مثبت دادند و به پیشوای خود اطمینان داشتند و از او پیروى کردند.» (نهج‌البلاغه، خطبه ۱۸۲)

در این میانه بیشترین غم و بزرگترین اندوه فراقی که بر دل شکننده‌‌اش سنگینی می کرد و هرگز آرامش و قراری از آن نداشت، غم فراق پیامبر خدا و اندوه از دست دادن دختر گرامی ایشان بود. غم فراق آنان خواب و آرامش را از چشمان علی ربوده بود و با یاد آنان اشکباری ها داشت. سی سال پس از درگذشت پیامبر در آخرین ساعات زندگی خود هنوز در خلوت ترین لحظه های عمر خویش مرغ جانش هوای آستان پیامبر می کند. شب نوزدهم اندکی پیش از آنکه محراب مسجد کوفه شاهد آخرین سجده های نورانی اش باشد در عالم رویا با محبوب همیشگی اش پیامبر(ص) دیدار و گفت‌وگویی دارد.
«مَلَکَتْنِی عَیْنِی وَ أَنَا جَالِسٌ فَسَنَحَ لِی رَسُولُ اللَّهِ ( صلى الله علیه وآله ) فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا ذَا لَقِیتُ مِنْ أُمَّتِکَ مِنَ الْأَوَدِ وَ اللَّدَدِ فَقَالَ ادْعُ عَلَیْهِمْ فَقُلْتُ أَبْدَلَنِی اللَّهُ بِهِمْ خَیْراً مِنْهُمْ وَ أَبْدَلَهُمْ بِی شَرّاً لَهُمْ مِنِّی .
نشسته بودم که خواب مرا گرفت، و رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله‏ بر من آشکار شد، گفتم: اى پیامبر خدا، چه کجى‌‏ها و دشمنى‏‌ها که از امت تو دیدم!؟ فرمود: بر آنان نفرین کن! گفتم: خداوند آنان را با بهتر از آنان برای من جایگزین کند، و به جاى من بدتر از مرا بر آنان بگمارد.» (نهج‌البلاغه، خطبه ۷۰)
سید رضی در پایان خطبه نوشته است: «منظور از «اود» کجى و «لدد» دشمنى است، و این از فصیح‏ترین سخنان است.» این جمله پر معنا است و نیازمند شرح است زیرا اشاره به پیچیدگی کلام و گفتار علی علیه السلام در بیان این بخش از تاریخ زندگی پر فراز و نشیب آن حضرت دارد و گویای بسیاری از تلخی ها و فجایعی است که در تاریخ آن حضرت اتفاق افتاده ولی برخی کم آموختگان از تاریخ اسلام، امروزه در واقعیت تاریخی آنها دچار تردید می شوند. از آنجا که علی(ع) امام بلاغت و فصاحت یعنی شیوا و رسا سخن گفتن است و معانی فراوان را در عبارت های کوتاه و موجز به هنرمندی می گنجاند و شنونده را شگفت زده میکند در این جمله ها باید دقت بیشتری به کار گرفت و از دانش های معانی بیان و دقتهای عقلی و تاریخی غفلت نکرد. علی علیه السلام ازدو صفت کجی ها و دشمنی ها نام می برد آنچنان که گویی همه تاریخ دشمنی های با خود را در این دو خصیصه گرد آمده و چکیده می بیند؛ یکی انحراف و دیگری ستیزه جویی. همچنانکه این خصیصه ها را به نسل های تازه برآمده در جامعه اسلامی و یا نوکیشان جامعه و یا غیر مسلمانان نسبت نمی دهد حال که آن را از گرفتاریهای اصحاب پیامبر می داند و به پیامبر خطاب می کند که از امت تو رنج ها کشیده ام. از میان همانها که یار غار پیامبر بودند و با پیامبر نماز یادگاری خوانده بودند و جایگاه خود را در کنار پیامبر کشانده بودند تا همگان آنان را ببینند. امام در این عبارت کوتاه بخش بزرگی از تاریخ زندگی پس از پیامبر خود را گنجانده است و به این سبب است که سید رضی(ره)این کلام را از فصیح ترین سخنان می خواند.
تاریخ اسلام نشان می دهد که انحراف و دشمنی دو خصیصه روشن در مبارزه و دشمنی با امام بوده است. خلیفه گان، طلحه و زبیر ها و دیگر مدعیان از صحابه پیامبر و منسوبان وی، نامهای کسانی است که در فهرست مخالفان امام علی(ع) در کنار نام طلقائی (آزاد شدگان) چون معاویه قرار می گیرد. آنان که عمری آشکارا رودرروی پیامبر شمشیر کشیده و با مسلمانان جنگیده‌ بودند.
به هر حال گویا آمیزه‌ای از غم فراق پیامبر و آزار برخی کهنه مسلمانان کوردل، در شب نوزدهم دوباره بر دل رنج کشیده مولا چنگ می‌افکند و در کمترین ساعاتی به آن هنگامه‌ی فاجعه‌بار مانده، سرباز می کند و اشک از چشمان علی(ع) جاری می شود.

زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق

اگر به دست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق (حافظ)

همسان گریه های او در فراق پیامبر، باید از ناله های پیاپی و اشکهای حسرت بار وی در فراق و جدایی فاطمه یاد کرد. اندوهی که مظلومیت فاطمه و خاموشی چراغ جوانی‌اش داغ جدایی او را شعله‌ور تر می کند و سینه سوزان می شود.
«وَ مِنْ کَلَامٍ لَهُ علیه السلام رُوِی عَنْهُ أَنَّهُ قَالَهُ عِنْدَ دَفْنِ سَیدَهِ النِّسَاءِ فَاطِمَهَ علیها السلام کَالْمُنَاجِی بِهِ رَسُولَ اللَّهِ ص عِنْدَ قَبْرِه:ِ السَّلَامُ عَلَیکَ یا رَسُولَ اللَّهِ عَنِّی وَ عَنِ ابْنَتِکَ النَّازِلَهِ فِی جِوَارِکَ وَ السَّرِیعَهِ اللَّحَاقِ بِکَ. قَلَّ یا رَسُولَ اللَّهِ عَنْ صَفِیتِکَ صَبْرِی وَ رَقَّ عَنْهَا تَجَلُّدِی إِلَّا أَنَّ فِی التَّأَسِّی لِی بِعَظِیمِ فُرْقَتِکَ وَ فَادِحِ مُصِیبَتِکَ مَوْضِعَ تَعَزٍّ فَلَقَدْ وَسَّدْتُکَ فِی مَلْحُودَهِ قَبْرِکَ وَ فَاضَتْ بَینَ نَحْرِی وَ صَدْرِی نَفْسُکَ فَ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ فَلَقَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِیعَهُ وَ أُخِذَتِ الرَّهِینَهُ أَمَّا حُزْنِی فَسَرْمَدٌ وَ أَمَّا لَیلِی فَمُسَهَّدٌ إِلَى أَنْ یخْتَارَ اللَّهُ لِی دَارَکَ الَّتِی أَنْتَ بِهَا مُقِیمٌ وَ سَتُنَبِّئُکَ ابْنَتُکَ بِتَضَافُرِ أُمَّتِکَ عَلَى هَضْمِهَا فَأَحْفِهَا السُّؤَالَ وَ اسْتَخْبِرْهَا الْحَالَ هَذَا وَ لَمْ یطُلِ الْعَهْدُ وَ لَمْ یخْلُ مِنْکَ الذِّکْرُ وَ السَّلَامُ عَلَیکُمَا سَلَامَ مُوَدِّعٍ لَا قَالٍ وَ لَا سَئِمٍ فَإِنْ أَنْصَرِفْ فَلَا عَنْ مَلَالَهٍ وَ إِنْ أُقِمْ فَلَا عَنْ سُوءِ ظَنٍّ بِمَا وَعَدَ اللَّهُ الصَّابِرِینَ.
امام على علیه السلام  -در هنگام خاکسپارى فاطمه علیها السلام – این جمله‌ها را فرموده است آنچنانکه گویا با رسول خدا درددل و نجوا می کند: سلام بر تو اى رسول خدا!، سلامى از طرف من و دخترت که بسیار زود به شما پیوسته و هم اکنون در جوار شما آرمیده است‏. اى پیامبر خدا، از غم دختر شایسته‌ات بردبارى من کم شد، و خویشتندارى‌ام شکننده گشت. اگرچه الگوی من در سختى جدایى‌ تو و سنگینى مصیبتت، تسلیتم می دهد. تو را در میان گودی قبر نهادم، و هنگام رحلت، جان گرامى تو میان سینه و گردنم جریان یافت که «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُون» همه ما از آن خداییم و به سوی خدا باز مى‏‌گردیم.
اکنون آن امانت برگردانده شد، و آن سپرده، بازگرفته شد، اما از این پس اندوه من جاودانه، و شبهایم، شب بیدارى است، تا آن که خدا آن خانه‌ات را که در آن جا گرفته‌ای براى من برگزیند.
به زودی دخترت، تو را از اجتماع امت تو بر خرد و پایمال کردنش آگاه خواهد ساخت، پس از فاطمه بسیار بپرس، و آن احوال را از او خبر بگیر. اینها همه وقتی است که هنوز روزگارى سپرى نشده، و یاد تو از خاطرها نرفته است!؟. خداحافظ هر دوى شما، خداحافظی وداع کننده‌ای ، نه از روى رضایت و نه از روی آزردگی. اگر بر مى‏‌گردم از روى خستگى نیست، و اگر مى‌‏مانم از بدگمانى به آنچه خدا به صابران وعده داده نیست.» (نهج‌البلاغه، خطبه ۲۰۲)
اکنون جا دارد که حقیقت طلبان و خداجویان و عدالت خواهان بنگرند و بیندیشند که آن خورد و پایمال شدن ها و آن احوال ها که امام(ع) سربسته می گوید اشاره به کدام قصه های تلخ و کدام داستانهای پر از غصه است؟ آیا چنین بیان سهمگینی با مرگ طبیعی یک انسان هر چند جوان باشد سازگاری دارد؟ زیرا سخن از اجتماعی از امت پیامبر و قرآن در میان است و از پایمال شدن تنها یادگار پیامبر و حاصل سوره کوثر خبر می‌دهد.
غم فراق فاطمه(س) اگر چه برای علی(ع) باور کردنی بود اما این بار سنگین هرگز به آسانی بردنی نبود. داغ و فراق یکجا گرد آمده بود و صبر تاراج می کرد. سوختن شمع بود و معصومیت و مظلومیت پروانه.
در گزارشی دیگر آمده که با پیامبر اینگونه خطاب کرد که ای رسول خدا
«… فبعین اللَّه تدفن ابنتک سرا و یهضم حقها قهرا و یمنع ارثها جهرا…
پیش چشم خداست که پیکر دخترت پنهانی به خاک سپرده می‌شود و حقش به ستم و زور پایمال می‌شود و از میراث او آشکارا جلوگیری می‌شود.»
علی(ع) در کنار مزار پاک فاطمه شعرهایی سوزناک خوانده است که که در آن ها به حجم یک کتاب بزرگ، تاریخ ستم و بیداد را نگاشته و فریاد می کند.
نفسى على زفراتها محبوسه
یالیتها خرجت مع الزفرات
لا خیر بعدک فى الحیوه و انما
ابکى مخافه ان تطول حیاتى
– جانم در ناله‌های سینه‏ ام زندانی است اى کاش با این ناله‌های آتش گرفته، جان به در مى‌شد.
– پس از تو خیرى در زندگانى نیست، فقط از هراس اینکه عمرم طولانی شود میگریم.

غم انسان، غم بی پایان اوست.

دردمندی سوم علی(ع) درد خلق بود که هر چه روزگار پیش می‌آمد رنج او از گرفتاری و زحمت مردم بیشتر می‌گشت و سینه اندوه بیشتر متحمل می گشت. در این گونه از دردمندی ها و اندوهناکی برای خلق،شاید نتوان کسی را شبیه علی علیه السلام در تمام تاریخ بشر یافت. کسی که از عمق جان میسوخت و بی هیچ انگیزه ریاکارانه ای به محبت خلق و عشق به محرومان افتخار می کرد به آنرا لطف بزرگ خداوند بر خویش می‌دانست.

زنی از قبیله همدان به شکایت از کارگزاران حکومت به حضور حضرت رسید. بی درنگ اجازه یافت و شکایت خود را باز گفت و پاسخ گرفت. اما نکته شگفت آن است که در هنگامه نوشتن نامه جوابیه می‌گوید نگریستم که علی علیه السلام چشمانش پر از اشک شد و فرمود خدایا تو گواهی که من کسی را بر این مردم نگمارده ام تا بر آنان ستمی برود.
هنگامی که برای پیرزنی تنور نان می افروخت دور از چشم دیگران جامه بالا کشیده بود و شکم را به گرمای تنور نزدیک می کرد و آهسته و اشک ریزان نیایش می کرد و از غفلت از یاد یتیمان و محرومان به درگاه خدا عذر می طلبید.
یکی از گروه های تروریستی معاویه به شهر انبار وارد شدند و به غارت و آزار مردم پرداختند که در آن میانه به زنانی یهودی از اهالی شهر تعرضی صورت گرفته بود و زیورآلات آنان را از پای آنان ربوده بودند. حضرت در آن در باره در شهر کوفه طی سخنانی رنج و درد بی پایان خود را از آسیبی که متوجه چند زن بی پناه یهودی شده است بر سر مسلمانان بی‌درد فریاد کشید. «
هَذَا أَخُو غَامِدٍ قَدْ وَرَدَتْ خَیْلُهُ الْأَنْبَارَ وَ قَدْ قَتَلَ حَسَّانَ بْنَ حَسَّانَ الْبَکْرِیَّ وَ أَزَالَ خَیْلَکُمْ عَنْ مَسَالِحِهَا وَ لَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ کَانَ یَدْخُلُ عَلَى الْمَرْأَهِ الْمُسْلِمَهِ وَ الْأُخْرَى الْمُعَاهَدَهِ فَیَنْتَزِعُ حِجْلَهَا وَ قُلْبَهَا وَ قَلَائِدَهَا وَ رِعَاثَهَا مَا تَمْتَنِعُ مِنْهُ إِلَّا بِالِاسْتِرْجَاعِ وَ الِاسْتِرْحَامِ ثُمَّ انْصَرَفُوا وَافِرِینَ مَا نَالَ رَجُلًا مِنْهُمْ کَلْمٌ وَ لَا أُرِیقَ لَهُ دَمٌ فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا کَانَ بِهِ مَلُوماً بَلْ کَانَ بِهِ عِنْدِی جَدِیراً فَیَا عَجَباً عَجَباً وَ اللَّهِ یُمِیتُ الْقَلْبَ وَ یَجْلِبُ الْهَمَّ اجْتِمَاعُ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ عَلَى بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقُکُمْ عَنْ حَقِّکُمْ؛
اینک لشکر معاویه به سرکردگی مرد «غامدی» به «شهر انبار» درآمده و «حسّان بن حسّان» فرماندار مرا کشته و سپاهیان شما را از مرزها گریزانده است. به من خبر رسیده که بعضی از لشکریان دشمن بر زنان مسلمان و دیگر زنانی که در پناه دولت اسلامند، هجوم برده و خلخال و دستبند و گردن بند و گوشواره آنان را به یغما برده‏اند، و هیچ مردی یاور و مدافع آنها نبوده جز ناله و التماس آنان به دشمن. آنگاه غارتگران باد به غبغب افکنده و بی‏آنکه کشته و مجروحی بر جای گذارند، باز گشته‏اند. فریاد از این سستی براستی مردن به از این ماندن. ای شگفتا و شگفتا به خدا سوگند، همدستی و همداستانی لشکر معاویه بر باطلشان، و جدایی و ناهماهنگی شمایان از حقّتان، دل را می‏میرانَد و لشکر اندوه را بر آدمی چیره می‏سازد.» (نهج‌البلاغه، خطبه۲۷)
واقعیت اینکه اندوه انسان علی(ع) را از پای درآورد و کشت. او شهید غمگساری انسان بود. این درد را فقط در هجوم نظامی به یک شهر بی دفاع و در چشمها و دلهای نگران زنان جوان نمی دید بلکه جریان اقتصاد و زندگی روزمره اما ظالمانه و تبعیض‌آمیز نیز برای او دردی نفس‌گیر بود. در این باره سخنی مشهور و نامه‌ای سرگشاده دارد که به یکی از یاران خوب و کارگزاران صدیق نوشته است؛ نامه به عثمان حنیف انصاری(ره).
«لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَیْتُ الطَّرِیقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَا الْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ، وَ لَکِنْ هَیْهَاتَ أَنْ یَغْلِبَنِی هَوَایَ وَ یَقُودَنِی جَشَعِی إِلَى تَخَیُّرِ الْأَطْعِمَهِ وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ الْیَمَامَهِ مَنْ لَا طَمَعَ لَهُ فِی الْقُرْصِ وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ، أَوْ أَبِیتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِی بُطُونٌ غَرْثَى وَ أَکْبَادٌ حَرَّى، أَوْ أَکُونَ کَمَا قَالَ الْقَائِلُ:
“وَ حَسْبُکَ [عَاراً] دَاءً أَنْ تَبِیتَ بِبِطْنَهٍ             وَ حَوْلَکَ أَکْبَادٌ تَحِنُّ إِلَى الْقِدِّ”
أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِی بِأَنْ یُقَالَ هَذَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ لَا أُشَارِکُهُمْ فِی مَکَارِهِ الدَّهْرِ أَوْ أَکُونَ أُسْوَهً لَهُمْ فِی جُشُوبَهِ الْعَیْشِ.؛
اگر بخواهم به عسل مصفا و مغز گندم و جامه هاى ابریشمین، دست مى یابم. ولى، هیهات که هواى نفس بر من غلبه یابد و آزمندى من مرا به گزینش طعامها بکشد و حال آنکه، در حجاز یا در یمامه بینوایى باشد که به یافتن قرص نانى امید ندارد و هرگز مزه سیرى را نچشیده باشد. یا شب با شکم انباشته از غذا سر بر بالین نهم و در اطراف من شکمهایى گرسنه و جگرهایى تشنه باشد. آیا چنان باشم که شاعر گوید:
و حسبک داء آن تبیت ببطنه / و حولک اکباد تحنّ الى القدّ
«تو را این درد بس که شب با شکم سیر بخوابى و در اطراف تو گرسنگانى باشند در آرزوى پوست بزغاله اى»
آیا به همین راضى باشم که مرا امیر المؤمنین گویند و با مردم در سختیهاى روزگارشان مشارکت نداشته باشم یا آنکه در سختى زندگى مقتدایشان نشوم؟ (نهج‌البلاغه، نامه۴۵)
هر چه از این مقوله دردگزاری شود و شرح گفته آید و زبان یاری کند هنوز تا دشت بی پایان غم های خدایی و انسانی علی(ع) راهی بلند و آهی بی نهایت باقی است. روزگاری بر او سپری گشت که در آن، همه آرام بودند و جان او ناآرام. همه آسوده و او بیقرار و بی‌تاب.
نیست یک دم شکند/ خواب به چشم کس ولیک/ غم این خفته ی چند/ خواب در چشم تر ام می شکند …

یک نظر بگذارید