کبوتر چاه می توان شد!



من به چاه باور دارم یوسف من از چاه به جاه رسیده است یارم شبها در سکوت نخلستان و زمستان به چاه ها آه خویش گفته است من به چاه به آب و آیینه اش سخت باور دارم خویشاوندی کهنه ای دارم و غوعایی با کبوتر های چاهی آواره در این بیابان بی پایان گاهی خرافه […]


ادامه مطلب... | تاریخ نگارش : ۳۰ دی ۱۳۹۴

گلابدان من!



گلابدان من!   مثل گلابدانِ تویِ طاقچه ی اتاق یک کف دستش آرامم میکند…! چه زلال است! این قطره های اهورایی یادگار آخرین لحظه های بلبل پرواز مکرر پروانه آخرین حضورِ زنده ی گل در شاخه های مستِ باغ!   مثل گلابدانِ تویِ طاقچه ی اتاق… بوی عطر شرقی او سال هاست مرا مست می […]


ادامه مطلب... | تاریخ نگارش : ۱۸ اسفند ۱۳۹۲

کوچۀ بی مرد!



کوچۀ بی مرد! تا تو را ندیده بودم خواب اصحاب کهف برایم ناملموس بود. حقیقت فکر بی حاصل را وقتی فهمیدم، که به تو فکر کردم. هیچ درخواست بی جوابی در دفتر خاطراتم نبود تا اینکه به خاطره  هایم با تو رسیدم. پرنده ترین مرغ آسان پرواز بودم؛ دریغ که بال هایم به قیر اندود […]


ادامه مطلب... | تاریخ نگارش : ۲۵ فروردین ۱۳۹۱

رفیق بهار



  شکوفه های زرد آلو را هر وقت که می بینم یاد تو می افتم. باورم نمی شود این که بهار باغ همیشه محتاج تو بود تو مثل ریشه دست و دلی صمیمی در خاک سرد داشتی مثل ساقه های درخت سماق پیر نماز نیازت را در فضای باز، می گذاشتی من رکوعی دراز از […]


ادامه مطلب... | تاریخ نگارش : ۱۲ فروردین ۱۳۹۱

در خم کوچه ها



در خم کوچه ها   گم کرده پنجره را پیچ کوچه ها پوشیده روی تو با پیچ کوچه ها دزدیده زنگ صدای تو را، سال هاست از ذهن خانه ی ما پیچ کوچه ها در گیر و دار این همه باد و بادگیر تفتیده باز چرا پیچ کوچه ها از بس برای آمدنت سر کشیده […]


ادامه مطلب... | تاریخ نگارش : ۱ فروردین ۱۳۹۱

تا طلوع…



تا طلوع… ایستاده بود  مغرور و تلخ از پشت شیشه ی عینک با  رنگ اقتدار آفتاب را خط خطی می کرد. سیاه مشق هایش را دیدم که از راست می نوشت و قلمش چپ، چپ، نگاهم می کرد. خورشید هم حوصله اش را هیچ نداشت روز را سر کشید و رفت.   او ایستاده بود […]


ادامه مطلب... | تاریخ نگارش : ۱ فروردین ۱۳۹۱

برسوخته



بر سوخته   دیشب قبای پرهیز را  یکباره به آتش کشیدم! مبادا ترنی که نفس زنان می آمد بایستد. دیشب کوهی نریخته بود اما اگر این قطار کهنه در آن تاریکی ثبت می شد، شکوه یک انسان فرو میریخت. دیشب ریل باز بود و کوهی نریخته بود… یزد. ششم مهر ۱۳۸۷


ادامه مطلب... | تاریخ نگارش : ۱ فروردین ۱۳۹۱

سبزه های لب آب



سبزه های لب آب سمت نگاه تو امتداد جاده ی وفاست.  در روزگار ما این اسطوره های خوب را در افسانه ها باید دید.   من خیس بارانم و سراپا غرق مثل سبزه های لب آب و عرقچینم را تند باد پریشان برده است.   یزد. دهم دیماه ۱۳۸۷


ادامه مطلب... | تاریخ نگارش : ۱ فروردین ۱۳۹۱

سرزمین خورشید



سرزمین خورشید   شامگاهان سفر به سرزمین خورشید خواهم کرد. من به آیین میترایی به خاک خورشیدزاد خواهم کوچید و رو به آفتاب در ستاره باران آسمان خورآباد با حباب های اشک  شب هایم را سپید خواهم کرد.   ای نیلوفران خواهشمند اگر باشید و باز هم پر باز کنید در روشنایی صبح شما را […]


ادامه مطلب... | تاریخ نگارش : ۱ فروردین ۱۳۹۱

باز باران…



باز باران… باز دیشب پشت آن پنجره ها همه ی خاطره و احساسم زیر باران بهاری جا ماند. از همین فاصله هم می شد دید پشت آن پنجره ها یک نفر حوصله ی کوچه نداشت.   باز آفتابی شده بود نیمه شب شرشر عشق از ناودان حجم اندیشه، آبی شد مژه هایم خیسید و لی […]


ادامه مطلب... | تاریخ نگارش : ۱ فروردین ۱۳۹۱